چگونه می توانم احساسم را پنهان یا انکار کنم در حالیکه می دانی دروغ نمی توانم گفت ؟ عشق همه باور من است با عشق زندگی می کنم... با عشق نفس می کشم.... با عشق می خوابم... با عشق بیدار می شوم .. من حتی با عشق فکر می کنم !!! به تو ... به خودم .. به دنیا ... به بود و به نبود !! به من یاد داده اند که من و تو ، ما ... و ما یعنی عشق... حال بگو من چه کنم که عشق ، این حس همیشه بیدار من٬برای تو چون لطیفه های تکراری آزار دهنده روح تو را می آزارد ؟!! گناه من چیست که عقل تو ، عشق مرا با منطق مجهولات می سنجد و به قضاوت می گذارد؟! حال به من بگو که اگر من و توی من ، ما ، عشق ، احساس یعنی بازی کودکانه پر از نیرنگ و ریا ... عشق یعنی پوچ و بی محتوا... عشق یعنی منطق و عقل... عشق یعنی انکار ... عشق یعنی زمان... عشق یعنی فراموشی... ما نه ، من چه کنم ؟؟؟!!!!من که تو را با احساسم می پرستم... با چشمانم... با گوشهایم.... با دلم... با وجودم... به کدامین گناه باید بپذیرم که چون تو عشق را از دید عقل ببینم نه از دریچه دل ؟؟ حال اگر تو نمی خواهی با من ٬ما بسازی ٬عشق بیافرینی ٬احساس را با عقل بیامیزی ٬عشق را بر سر سفره دل بیاوری ٬آن حکایت غریب دیگری است ...... که دل من چه آسان به تو می بازد .... ومن چه آسان از دست می روم ... و تو چه آسان به اینهمه صداقت و صفا و صمیمیت می خندی و می گذری !!!!!!!!!
+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت19:47توسط █▄▀▄█▓▒░ همسفــر آتــش ░▒▓█▄▀▄█ |
|
About
یادم باشد حـــرفی نزنم که به کـــسی بر بخـــورد....
نگـــاهی نکـــنم که دل کســـی بلـــرزد....
خطـــی ننویـــسم که آزار دهد کســـی را....
یادم باشـــد که روز و روزگـــار خـــوش است و تنـــها دل ما دل نیـــست....
یادم باشـــد جـــواب کیـــن را با کمـــتر از مـــهر و جـــواب دورنگـــی را با کمـــتر از صداقت ندهـــم...
یادم باشـــد باید در برابر فریادهـــا سکوت کنـــم و برای سیاهی هـــا نور بپاشـــم..
یادم باشـــد از چشمـــه، درسِ خروش بگیـــرم و از آسمـــان درسِ پـاک زیـــستن...
یادم باشـــد سنـــگ خیلـــی تنهاســـت ...
یادم باشـــد باید با سنـــگ هم لطـــیف رفتار کنم مبادا دل تنـــگش بشکـــند....
یادم باشـــد برای درس گرفـــتن و درس دادن به دنیا آمـــده ام نه برای تکـــرار اشتباهات گذشتـــگان...
یادم باشـــد زندگـــی را دوســـت دارم....
یادم باشـــد هر گاه ارزش زندگـــی یادم رفت در چشمان حیـــوان بیزبانی که به سوی قـــربانگاه می رود زل بزنم تا به مفـــهوم بودن پـــی ببرم...
یادم باشـــد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گـــردی که ازسازَش عشـــق می بارد به اســـرارعشق پی بُرد و زنـــده شد...
یادم باشـــد معجزه قاصـــدکها را باور داشـــته باشم....
یادم باشـــد گره تنـــهایی و دلتنگی هر کـــس فقـــط به دســـت دل خودش باز مـــیشود....
یادم باشـــد هیچگاه لـــرزیدن دلم را پنـــهان نکنم تا تنهـــا نمانم....
یادم باشـــد هیچـــگاه از راستـــی نترســـم و نترسانـــم....
یادم باشـــد از بچه ها مـــیتوان خـــیلی چیزها آمـــوخت....
یادم باشـــد پاکی کودکـــیم را از دســـت ندهم...
یادم باشـــد زمان بهـــترین استـــاد اســـت....
یادم باشـــد قبل از هـــر کار با انگشـــت به پیشانیم بزنـــم تا بعدا با مشـــت برفرقم نکـــوبم.....